|
کاش که همسایه ما میشدی..... | ||
|
[ پنجشنبه 1390/02/15 ] [ 6:12 بعد از ظهر ] [ محمدصادق شفائی ]
یکی بود یکی نبود یک مرد بود که تنها بود یک زن بود که او هم تنها بود زن به آب رودخانه نگاه میکرد و غمگین بود . مرد به آسمان نگاه میکرد و غمگین بود. خدا غم آنها را میدید و غمگین بود. خدا گفت : شما را دوست دارم ، پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید...
ادامه مطلب [ پنجشنبه 1390/02/15 ] [ 4:45 بعد از ظهر ] [ محمدصادق شفائی ]
برف باريد و خدا پاكي خود را به زمين هديه كرد. زمين مغرور شد كه سفيد است، پاك است چون دل خدا... و خدا با آفتابي، اشتباه زمين را به وي گوشزد كرد از خروسه مي پرسن چرا مي لرزي ؟ مي گه از مرغه منجمد شده لب گرفتم ***********************
ادامه مطلب [ پنجشنبه 1390/02/15 ] [ 4:23 بعد از ظهر ] [ محمدصادق شفائی ]
داد معشوقه به عــــــــــاشق پيغام كه كند مـــــــــــــادر تو با من جنگ هر كجا بيندم از دور كـــــــــــــــــند چهره پر چين و جبين پــــــر آژنگ با نگاه غضب آلــــــــــــــــــــود زند بر دل نازك من تير خــــــــــــدنگ از در خانه مرا طـــــــــــــــــرد كند همچو سنگ از دهن قـــــــــلماسنگ مادر سنگ دلت تا زنــــــــــــده ست شهد در كام من وتست شـــــــــرنگ نشوم يك دل و يك رنگ تــــــو را تا نسازي دل او از خــــــــون رنگ گر تو خواهي به وصالم بــــــــرسي بايد اين ساعت بي خـــوف و درنگ روي و سينه ي تنــــــــــــگش بدري دل برون آري از آن سينـه ي تــنگ گـــــــــرم وخونين به منش باز آري تا بـــــــرد زآينه ي قلبــــــــــم زنگ عــــــــاشق بي خـــــــــــرد ناهنجار نه بل آن فاسق بي عصمت و نــنگ حــــــــرمت مادري از يـــــــاد ببرد خيره از بـــــــــــاده و ديوانه زبنگ رفت و مـــــــــادر را افكند به خاك سينه بـــــــدريد و دل آورد به چنگ قصد سر منزل معشوق نــــــــــــمود دل مـــــــــادر به كفش چون نارنگ از قضا خورد دم در به زمــــــــــين و انـــــــــدكي سوده شد او را آرنگ وآن دل گرم جـــــــــان داشت هنوز اوفتاد از كف آن بي فــــــــــــرهنگ از زمين باز چو برخـــــــاست نمود پي بــــــــــــــــــــــرداشتن آن آهنگ ديد كز آن دل آغشته به خـــــــــــون آيد آهسته بـــــــــــــــرون اين آهنگ آه دست پسرم يافت خــــــــــــــراش آه پاي پسرم خــــــــــــورد به سنگ
ادامه مطلب [ پنجشنبه 1390/02/15 ] [ 4:15 بعد از ظهر ] [ محمدصادق شفائی ]
در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند، آنها از بی کاری خسته و کسل شده بودند.ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت بیایید یک بازی بکنیم مثل قایم باشک.همگی از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد، من چشم می گذارم و از آنجایی که کسی نمی خواست دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد. [ پنجشنبه 1390/02/15 ] [ 4:10 بعد از ظهر ] [ محمدصادق شفائی ]
[ شنبه 1388/12/08 ] [ 9:16 بعد از ظهر ] [ محمدصادق شفائی ]
[ دوشنبه 1390/03/30 ] [ 12:34 بعد از ظهر ] [ محمدصادق شفائی ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||