تبليغاتX
کاش که همسایه ما میشدی.....

کاش که همسایه ما میشدی.....
 

  

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com

 بقیه رو در ادامه مطلب ببینید.نظریادت نره 


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 1390/02/15 ] [ 6:12 بعد از ظهر ] [ محمدصادق شفائی ]

یکی بود یکی نبود

یک مرد بود که تنها بود

 یک زن بود که او هم تنها بود

زن به آب رودخانه نگاه میکرد و غمگین بود .

 مرد به آسمان نگاه میکرد و غمگین بود.

خدا غم آنها را میدید و غمگین بود.

خدا گفت : شما را دوست دارم ، پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید...

 

 

 


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 1390/02/15 ] [ 4:45 بعد از ظهر ] [ محمدصادق شفائی ]

برف باريد و خدا پاكي خود را به زمين هديه كرد. زمين مغرور شد كه سفيد است، پاك است چون دل خدا... و خدا با آفتابي، اشتباه زمين را به وي گوشزد كرد
***********************
ترکه بي هوا مي آد تو خونه خفه ميشه
***********************
ترکه عکس گور خر زده بود به اتاقش. بهش ميگن اين عکسه چيه؟ ترکه ميگه: اين عکس جواني هاي بابام هست تو يوونتوس بازي ميکرده
***********************

از خروسه مي پرسن چرا مي لرزي ؟ مي گه از مرغه منجمد شده لب گرفتم

***********************
بوش اعلام كرده بدون شك سه نقطه از قم هدف اصلي موشك هاي ما خواهد بود, لره مي گه چرت مي گه قم 2 تا نقطه بيشتر نداره ,ترگه گفت هر جفتشون زر مي زنن گم كه اصلا نقطه نداره
***********************

 

 

 


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 1390/02/15 ] [ 4:23 بعد از ظهر ] [ محمدصادق شفائی ]

 داد معشوقه به عــــــــــاشق پيغام

كه كند مـــــــــــــادر تو با من جنگ

هر كجا بيندم از دور كـــــــــــــــــند

چهره پر چين و جبين پــــــر آژنگ

با نگاه غضب آلــــــــــــــــــــود زند

بر دل نازك من تير خــــــــــــدنگ

از در خانه مرا طـــــــــــــــــرد كند

همچو سنگ از دهن قـــــــــلماسنگ

مادر سنگ دلت تا زنــــــــــــده ست

شهد در كام من وتست شـــــــــرنگ

نشوم يك دل و يك رنگ تــــــو را

تا نسازي دل او از خــــــــون رنگ

گر تو خواهي به وصالم بــــــــرسي

بايد اين ساعت بي خـــوف و درنگ

روي و سينه ي تنــــــــــــگش بدري

دل برون آري از آن سينـه ي تــنگ

گـــــــــرم وخونين به منش باز آري

تا بـــــــرد زآينه ي قلبــــــــــم زنگ

عــــــــاشق بي خـــــــــــرد ناهنجار

نه بل آن فاسق بي عصمت و نــنگ

حــــــــرمت مادري از يـــــــاد ببرد

خيره از بـــــــــــاده و ديوانه زبنگ

رفت و مـــــــــادر را افكند به خاك

سينه بـــــــدريد و دل آورد به چنگ

قصد سر منزل معشوق نــــــــــــمود

دل مـــــــــادر به كفش چون نارنگ

از قضا خورد دم در به زمــــــــــين

و انـــــــــدكي سوده شد او را آرنگ

وآن دل گرم جـــــــــان داشت هنوز

اوفتاد از كف آن بي فــــــــــــرهنگ

از زمين باز چو برخـــــــاست نمود

پي بــــــــــــــــــــــرداشتن آن آهنگ

ديد كز آن دل آغشته به خـــــــــــون

آيد آهسته بـــــــــــــــرون اين آهنگ

آه دست پسرم يافت خــــــــــــــراش

آه پاي پسرم خــــــــــــورد به سنگ

 


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 1390/02/15 ] [ 4:15 بعد از ظهر ] [ محمدصادق شفائی ]

در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند، آنها از بی کاری خسته و کسل شده بودند.ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت بیایید یک بازی بکنیم مثل قایم باشک.همگی از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد، من چشم می گذارم و از آنجایی که کسی نمی خواست دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد.
دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم هایش را بست و شروع کرد به شمردن .. یک .. دو .. سه .. همه رفتند تا جایی پنهان شوند.لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد، خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد، اصالت در میان ابرها مخفی شد، هوس به مرکز زمین رفت، دروغ گفت زیر سنگ پنهان می شوم اما به ته دریا رفت، طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد و دیوانگی مشغول شمردن بود هفتاد و نه … هشتاد … و همه پنهان شدند به جز عشق که همواره مردد بود نمی توانست تصمیم بگیرید و جای تعجب نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است، در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید نود و پنج … نود و شش. هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و بین یک بوته  گل رز پنهان شد.دیوانگی فریاد زد دارم میام. و اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود زیرا تنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و بعد لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود، دروغ ته دریاچه، هوس در مرکز زمین، یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق و از یافتن عشق نا امید شده بود. حسادت در گوش هایش زمزمه کرد تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او در پشت بوته گل رز پنهان شده است.دیوانگی شاخه چنگک مانندی از درخت چید و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای دست کشید عشق از پشت بوته بیرون آمد درحالی که با دستهایش صورتش را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد شاخه به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند او کور شده بود! دیوانگی گفت من چه کردم؟ من چه کردم؟ چگونه می توانم تو را درمان کنم؟ عشق پاسخ داد تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کمکم کنی می توانی راهنمای من شوی.و اینگونه است که از آنروز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره همراه اوست! و از همانروز تا همیشه عشق و دیوانگی به همراه یکدیگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند …

[ پنجشنبه 1390/02/15 ] [ 4:10 بعد از ظهر ] [ محمدصادق شفائی ]

 

 

 نظر یادت نره

 


ادامه مطلب
[ شنبه 1388/12/08 ] [ 9:16 بعد از ظهر ] [ محمدصادق شفائی ]
[ دوشنبه 1390/03/30 ] [ 12:34 بعد از ظهر ] [ محمدصادق شفائی ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

امکانات وب

قالب میهن بلاگ download قالب بلاگ اسکای اخلاق اسلامی قالب وبلاگ دیکشنری آنلاین ایجاد فرم تماس ایجاد گالری عکس نمایش اوقات شرعی تقویم جلالی رتبه سنج گوگل مترجم سایت نمایشگر آی پی گوگل ساخت کد صوتی آنلاین آمارگیر فونت های زیباساز تغییر شکل ماوس فال حافظ فال عشق طالع بینی هندی طالع بینی ازدواج بازی آنلاین